تاريخ : 90/10/30 | 15:46 | نویسنده : آستانه
خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisible بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه،  undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت به من پیغام line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه اراده كنم،  ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت پیغام no response نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه نامه هاش چند كلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو كارش نیست

خدا را دوست دارم ، بخاطر این كه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با كس دیگری حرف می زنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه من را برای خودم می خواهد، نه خودش

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه فقط وقت بی كاریش یاد من نمی افتد

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه همیشه پیشم می ماند و من را تنها نمی گذارد، دوست داشتنش ابدی است

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه می توانم احساسم را راحت به آن بگویم، نه اصلا نیازی نیست بگویم، خودش میتواند نگفته، حرف ام را بخواند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه به من می گوید دوستم دارد و دوست داشتنش اش را مخفی نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه تنها كسی است كه می توانی جلوش بدون اینكه خجل بشوی گریه كنی، و بگویی دلت براش تنگ شده

خدا را دوست دارم ، به خاطر این كه ، می گذارد دوستش داشته باشم ، وقتی می دانم لیاقت آنرا ندارم

خدا را دوست دارم به خاطر این كه از من می پذیرد كه بگویم : خدا را دوست دارم



تاريخ : 90/10/30 | 15:23 | نویسنده : آستانه

کارت پستال درخواستی طراحان



تاريخ : 90/10/30 | 8:43 | نویسنده : آستانه

در جنگ جهانی اول (1916م.)

هنگامی که عده ای از سربازان انگلیسی در چند کیلومتری بیت المقدس

مشغول سنگرگیری و حمله بودند در دهکده کوچکی به نام اونتره لوحی نقره ای یافتند

که حاشیه اش به جواهرات گرانبها مرصع و در وسطش خطوطی با حروف طلایی نگارش یافته بود:

چون آن لوح را نزد فرمانده خود میجرای ان. گریندل بردند

نتوانست چیزی از آن بفهمد.

او این لوح را به فرماندهان ارتش بریتانیا، لیفتونانت و گلدستون رساند

و آنها نیز آن را به باستان شناسان دادند. تصویر این لوح را در اینجا ملاحظه میکنید:

Solomon Board


پس از پایان جنگ در سال 1918 درباره لوح مذکور  به تحقیق و بررسی پرداختند

و کمیته ای تشکیل دادند که اساتید شناخت زبانهای باستانی

بریتانیا، آمریکا، فرانسه آلمان

و سایر کشورهای اروپایی جزء آن کمیته بودند.

پس از چند ماه بررسی در سوم ژانویه 1920 معلوم شد

که این لوح مقدسی است به نام "لوح سلیمانی"

و سخنانی از حضرت سلیمان علیه السلام را در بر دارد.

که به الفاظ عبرانی قدیم نگارش یافته است و ترجمه آن چنین است:


            الله
     احمد    ایلی
         باهتول
   حاسن  حاسین
یاه احمد مقذا = ای احمد به فریادم رس
یاه ایلی انصطاه = ای علی مرا مدد فرمای
یاه باهتول اکاشئی = ای بتول نظر مرحمت فرمای
یاه حاسن اضو مظع = ای حسن کرم فرمای
یاه حاسین بارفو = یا حسین خوشی بخش
اموسلیمان صوه عئخب زالهلاد اقتا = این سلمان اکنون به انی پنج بزرگوار استغاثه میکند
بذت الله کم ایلی = و علی قدرت الله است

زبانشناسان حروف خط عبرانی را چنین با حروف ما تطبیق داده اند:

Ebrani Letters

اعضای کمیته چون به مضمون نوشته لوح مقدس اطلاع یافتند

انگشت حیرت به دندان گزیدند و پس از تبادل نظر قرار گذاشتند

آن را در موزه سلطنتی بریتانیا بگذارند.

اما چون این خبر به اسقف اعظم انگلستان رسید

فرمان محرمانه ای به کمیته نوشت که خلاصه اش چنین است:


اگر این لوح در موزه گذاشته شود و در دیدگاه مردم قرار گیرد

اساس مسیحیت متزلزل خواهد شد

و سرانجام خود مسیحیان جنازه مسیحیت را بر دوش بلند نموده

در قبر فراموشی دفن خواهند کرد.

لذا بهتر است که لوح مذکور در رازخانه کلیسای انگلستان گذارده شود

و جز اسقف و اهل سر، کسی آن را نبیند

کسانی که این لوح را دیدند و بصیرتی داشتند

گرایشی عجیب به اسلام پیدا کردند.

از جمله همان وقت بین دو نفر از دانشمندان به نام ولیم و تامس

پیرامون لوح گفتگوهایی شد که به اسلام آوردن هر دو انجامید.

سپس ولیم نام خود را کرم حسین و تامس نام خود را فضل حسین گذارد.

رک:
مجلة الاسلام، دهلی، فوریه 1927
مسلم کرانیکل، لندن، دسامبر 1926
کتاب Wonderful Stories of Islam، لندن، ص 249
برگرفته از کتاب علی و پیامبران، حکیم سیالکوتی، قم، انتشارات شهید، 1360 هـ.ش


تاريخ : 90/10/30 | 0:20 | نویسنده : آستانه

دهه آخر صفر دهه غم واندوه



تاريخ : 90/10/29 | 23:32 | نویسنده : آستانه
تاريخ : 90/10/29 | 23:10 | نویسنده : آستانه

مرا بیاموز پیوسته تو را بجویم




خدایا!


چنان نزدیڪے

ڪه نمے توانم ببینمت
.
صداے تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمے شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شڪوه بے پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو ڪنم .



تاريخ : 90/10/29 | 20:4 | نویسنده : آستانه
شب بر سر من جز غم ایام كسی نیست

                    می‌سوزم و می‌میرم و فریادرسی نیست

فریادرس‌ِ همچو منی كیست در این شهر؟

                فریادرسی نیست كسی را كه كسی نیست

بیمارم و تبدارم و در سینه مجروح

                 چندان كه فغان بر‌كشم از دل نفسی نیست

آن میوه‌ جان‌بخش كه دل در طلب اوست

                زینت‌گرِ شاخی‌ست كه در دسترسی نیست


بیش است ز ما طالع آن مرغ گرفتار

                    كو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست



      (پژمان بختياري)





تاريخ : 90/10/29 | 18:18 | نویسنده : آستانه

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ، چون کوره ی گرم چراغ من ، نمی سوزد

و به مانند چراغ من ، نمی افروزد چراغی هیچ

نه فرو بسته به یخ ، ماهی که از بالا می افروزد

من چراغم را در آمد   رفتن همسایه ام افروختم

در یک شب تاریک


وشب سرد زمستان بود

باد می پیچید با کاج

در میان کومه ها خاموش

گم شد او از من جدا زین جاده ی باریک

و هنوزم قصه بر یاد است

و این سخن آویزه برلب

که می افروزد ؟

که می سوزد ؟

چه کسی این قصه را در دل می اندوزد

در شب سرد زمستانی

کوره ی خورشید هم ، چون کوره ی گرم چراغ من ، نمی سوزد


(( نیما یوشیج))



تاريخ : 90/10/29 | 18:17 | نویسنده : آستانه

William Shakespeare

  

Rememberance

When, in disgrace with fortune and men's eyes,
I all alone beweep my outcast state,
And trouble deaf heaven with my bootless cries,
 
And look upon myself, and curse my fate,
Wishing me like to one more rich in hope,
Featured like him, like him with friends possest,
 
Desiring this man's art, and that man's scope,
With what I most enjoy contented least;
Yet in these thoughts myself almost despising,
 
Hoply I think on thee, and then my state,
Like to the lark at break of day arising
From sullen earth, sings hymns at heaven's gate;
 
For thy sweet love remember'd such wealth brings,
That then I scorn to change my state with kings.
 
 
 
 

ياد ِ دوست

 
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
 
 
ویلیام شکسپیر
 
(به انگلیسی: William Shakespeare) ‏ (۱۵۶۴-۱۶۱۶) شاعر و نمایشنامه نویس انگلیسی
 
که وی را بزرگترین نویسنده در زبان انگلیسی دانستهاند.


تاريخ : 90/10/29 | 18:14 | نویسنده : آستانه
شعر از لورکا

ترجمه محمد حسین بهرامیان

Sin
How nice it is
our sins arent obvious
since we had to
wash ourselves cleanly ever day
or perhaps to live under the rain
or our lies
dont chang our figures(shapes)
tought we didnt remember each other even for a moment
merciful god thanks
 


گناه


چه دلپذیراست
اینکه گناهانمان پیدا نیستند
وگرنه مجبور بودیم
هر روز خودمان را پاک بشوییم
شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم
و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان
شکل مان را دگرگون نمی کنند
چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم
خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس ...

فدریکو گارسیا لورکا :

(۵ ژوئن ۱۸۹۸ - ۱۹ آگوست ۱۹۳۶) شاعر و نویسنده اسپانیایی است.

او همچنین نقاش، نوازنده پیانو، و آهنگساز نیز بود .



تاريخ : 90/10/29 | 15:32 | نویسنده : آستانه

دیشبم مثل هرشب بی خواب شدم دوباره                                           نگات اومد تو ذهنم بازم بازم دوباره
آخ که چه قدر خوب می شد                                                             بازم مثل اون روزا نگام کنی دوباره
دلم خیلی گرفته چشمام شده مثل ابر                                           شاید توهم شدی ابر گریه کنی دوباره
اما فرق تو و ابر خیلی خیلی زیاده                                                       ابر خیلی مهربونه اما تو باز دوباره
نمی دونم که امشب میشه بیای به خوابم                                         اما اگه بخوابم مثل اون شب دوباره

 

 

 

دیشب رفتم تو رویا                                     مثل توی قصه ها
اما تو رو ندیدم                                          حتی نبودی اونجا
هرشب به امید تو                                     می رم توی رویاها

اما نمی بینمت                                         کجایی ای بی وفا
بی وفایی یه رسمه                                رسم همه ی گل ها
اما اگه تو گلی                                        چرا نیستی تو باغا


دیشب رفتم تو باغا                                       اما نبودی اونجا
پس معلومه که هستی                                    یه بلبل باوفا
پس اگه تو بلبلی                                     هستی تو آسمونا


امشب تو رو می بینم                                    تو آسمون رویا


 

دوتا شعر قشنگ از زینبــــــــ



تاريخ : 90/10/29 | 13:13 | نویسنده : آستانه

۱-نمازهاي پنجگانه را در پنج وقت بخوانيد و نماز شب را حتما بپا داريد
2-  روزهاي دوشنبه و پنجشنبه را حتي المقدور روزه بگيريد
3- اوقات خواب را كم كرده و بيشتر قرآن بخوانيد
4- براي عهد وپيمان اهميت فوق العاده قايل شويد
5- به تهيدستان انفاق كنيد
6- از مواضع تهمت دوري نماييد
7- در مجالس پرخرج و با شكوه شركت نكرده و خود نيز چنين مجالسي نداشته باشيد
8- لباس ساده بپوشيد
9- زيادصحبت نكنيد و دعاها را زيادبخوانيد ،خصوصا دعاي روز سه شنبه را
10-ورزش كنيد
11- بيشتر مطالعه كنيد
12- دانش هاي فني بياموزيد
13- دانش بجوييد و عربي را بياموزيد و در هر زمينه اي هوشيار باشيد
14- كار نيك خود را فراموش كنيد ،گناهان گذشته را به ياد آوريد
15- از نظر مادي به تهيدستان و از نظر معنوي به اولياء الله بنگريد
16- از اخبار روز دنيا و مربوط به مسلمين با اطلاع شويد



تاريخ : 90/10/29 | 13:5 | نویسنده : آستانه
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند

پرهایش سفید می ماند

ولی قلبش سیاه میشود

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست

اسراف محبت است...
دکتر علی شریعتی


تاريخ : 90/10/29 | 12:45 | نویسنده : آستانه

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد

و خاصیت عشق این است

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین، عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


"ســــــــــهراب ســـــــــپهری"



تاريخ : 90/10/29 | 12:42 | نویسنده : آستانه
بزرگی در معامله ای که با دیگری داشت ، برای مبلغی کم ، چانه از حد گذرانید ،

اورا منع کردند که این مقدار نا چیز بدین چانه زنی نمی ارزد . گفت : چرا من مقداری

از مال خود ترک کنم که مرا یک روزو یک هفته و یک ماه یک سال و همه عمر بس

باشد ؟ گفتند : چگونه ؟ گفت : اگر به نمک دهم ، یک روز بس باشد،اگر به حمام

روم یک هفته ، اگر به حجامت دهم ، یک ماه ، اگر به جا روب دهم ، یک سال ، اگر

به میخی دهم و به دیوار زنم ، همه عمر بس باشد . پس نعمتی که چندین مصلحت

من بدان منوط باشد ،چرا بگذارم با کوتاهی از دست من برود ؟....


( عبید زاکانی )



تاريخ : 90/10/29 | 12:39 | نویسنده : آستانه
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا

                             چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در  طربخانه   خاک

                               نقاش   ازل  بهر  چه  آراست  مرا

                                    ************

ای چرخ فلک خرابی از کینه توست

                             بیداد گری  پیشه ی دیرینه توست

وی خاک اگر سینه ی تو بشکافند

                        بس گوهر قیمتی که در سینه توست

                                 *************

از منزل کفر تا به دین یک نفس است

                      وز عالم شک تا به یقین یک نفس است

این  یک  نفس  عزیز  را  خوش  میدار

                    کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

                               *************

هر ذره که بر  روی زمینی   بوده است

                   خورشید رخی زهره جبینی بوده است

گرد   از  رخ  آستین  به  آزرم  فشان

                    کان هم رخ خوب نازنینی  بوده  است

                            ***************

تا  چند زنم به روی دریا ها  خشت

                       بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت

خیام که گفت دوزخی خواهد بود

                     که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت

 

( حکیم عمر خیام)



تاريخ : 90/10/29 | 12:39 | نویسنده : آستانه

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

                         داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه‌ی بی‌سروسامانی من گوش کنید

                گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید

                            *******************

              شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی؟!

             سوختم، سوختم، این راز نهفتن تا کی؟!

                           ********************

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم

                        ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانه‌ی رویی بودیم

                  بسته‌ی سلسله‌ی سلسله‌مویی بودیم

                          *********************

             کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

                یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

                         **********************

 نرگس غمزه‌زنش این همه بیمار نداشت

                      سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

این همه مشتری و گرمی بازار نداشت

                      یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

                         **********************

                  اول آن کس که خریدار شدش من بودم

                       باعث گرمی بازار شدش من بودم

                        ***********************

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او

                              داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بس که دادم همه جا شرح دلارایی او

                           شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

                           *********************

                 این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

                 کی سر برگ من بی‌سروسامان دارد؟!

                          **********************

چاره این است و ندارم به از این رای دگر

                         که دهم جای دگر دل به دلارای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر

                         بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

                        **********************

                  بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

                      من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

                                  **************

گزیده ای از ترکیب بند

( وحشی بافقی )



تاريخ : 90/10/29 | 12:37 | نویسنده : آستانه
پرده

کناری ایستاده

و سرخی آسمان دی ماه

نوید برف می دهد

و هراسی نا معلوم

چیزی شبیه حس مرگ

دلم را

می انبارد

تقویم را بر می دارم

و تاریخ تولد لاله صحرایی را

به خاطر می سپارم


( ناهید عباسی )



تاريخ : 90/10/29 | 12:36 | نویسنده : آستانه
گر چشم دل به آن مه آیینه رو کنی

                            سیر جهان  در آیینه ی روی او کنی

خاک سیه مباش که کس بر نگیردت

                           آیینه شو که خدمت آن ماه رو کنی

جان تو  جلوه گاه آن گهی  شود

               کایینه اش به اشک صفا شست و شو کنی

خواب و خیال من همه با یاد روی توست

                         تا کی به من چو دولت بیدار رو کنی

درمان درد عشق صبوری بود ولی

                        با من چرا حکایت سنگ وسبو کنی

خون می چکد از ناله ی بلبل در این چمن

                     فریاد از تو گل ، که به هر خار خو کنی

دل بسته ام به باد ، به بوی شبی که زولف

                    بگشایی  و  مشام  مرا  مشکبو  کنی

اینجاست یار گم شده  گرد جهان  نگرد

             خود را به جوی سایه اگر جست و جو  کنی

( هوشنگ ابتهاج )




تاريخ : 90/10/29 | 12:35 | نویسنده : آستانه
آهی کشید غمزده پیری سپید موی

افکند صبحگاه در آینه چون نگاه

در لابه لای موی چو کافور خویش دید

یک تار موی سیاه

**********

در دیدگاه مضطربش اشک حلقه زد

در خاطرات تیره و تاریک خود دوید

سی سال پیش نیز در آیینه دیده بود

یک تار موی سپید

***********

در هم شکست چهره ی محنت کشیده اش

دستی به موی خویش فرو برد و گفت " وای"

اشکی بروی آینه افتاد ناگهان

بگریست های های !

************

دریای خاطرات زمان گذشته بود

هر قطره ای که بر رخ  آیینه می چکید

در کام موج ، ضجه ی مرگ غریق را

از دور می شنید

***********

طوفان فرو نشست ، ولی دیدگان پیر

می رفت باز در دل دریا به جستجو

در آبهای تیره ی اعماق خفته بود

یک مشت آرزو.....!

***********

( فریدون مشیری )



تاريخ : 90/10/29 | 12:33 | نویسنده : آستانه

  شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

                             ماه اگر حلقه بدر کوفت جوابش کردم

ديدی آن ترک ختا دشمن جانست مرا

                    گر چه عمری به خطا دوست حسابش کردم

منزل مردم بيگانه چو شد مردم چشم

                              آن قدر گريه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

                              آتشی در دلش افکنده و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد زحسرت فرهاد

                     خواندم افسانه ی شيرين و بخوابش کردم

دل که خونابه ی غم بود و جگر گوشه ی دهر

                                بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مردن تدريجی بود

                        آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم 


( فرخی یزدی )



تاريخ : 90/10/29 | 12:26 | نویسنده : آستانه

سازنده ترین کلمه گذشت است
آن را تمرین کن



پرمعنی ترین کلمه
ما است
آن را به کار بر



عمیق ترین کلمه
عشق است
به آن ارج بده



بی رحم ترین کلمه
تنفر است
با آن بازی نکن



خودخواهانه ترین کلمه
من است
از آن حذر کن



ناپایدارترین کلمه
خشم است
آن را فرو بر



بازدارنده ترین کلمه
ترس است
با آن مقابله کن



با نشاط ترین کلمه
کار است
به آن بپرداز



پوچ ترین کلمه
طمع است
آن را بکش


سازنده ترین کلمه صبر است
برای داشتنش دعا کن



روشن ترین کلمه
امید است
به آن امیدوار باش



ضعیف ترین کلمه
حسرت است
حسرت کش نباش



تواناترین کلمه
دانش است
آن را فرا گیر



محکم ترین کلمه
پشتکار است
آن را داشته باش



سمی ترین کلمه
شانس است
به امید آن نباش


لطیف ترین کلمه لبخند است
آن را حفظ کن


ضروری ترین کلمه تفاهم است
آن را ایجاد کن


سالم ترین کلمه سلامتی است
به آن اهمیت بده


اصلی ترین کلمه اعتماد است
به آن اعتماد کن


دوستانه ترین کلمه رفاقت است
از آن سو استفاده نک
ن


زیباترین کلمه راستی است
با آن روراست باش


زشت ترین کلمه تمسخر است
دوست داری با تو چنین شود؟!


موقر ترین کلمه احترام است
برایش ارزش قائل شو


آرامترین کلمه آرامش است
آرامش را دریاب


عاقلانه ترین کلمه احتیاط است
حواست را جمع کن


دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود


سخت ترین کلمه غیر ممکن است
غیر ممکن وجود ندارد


مخرب ترین کلمه شتابزدگی است
مواظب پل های پشت سرت باش


تاریک ترین کلمه نادانی است
آن را با نور علم روشن کن


کشنده ترین کلمه اضطراب است
آن را نادیده بگیر


صبور ترین کلمه انتظار است
منتظرش بمان


با ارزش ترین کلمه بخشش است
برای بخشش هیچوقت دیر نیست


قشنگ ترین کلمه خوشرویی است
راز زیبایی در آن نهفته است


رسا ترین کلمه وفاداری است
بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است


محرک ترین کلمه هدفمندی است
زندگی بدون آن پوچ است

و

هدفمند ترین کلمه
موفقیت است
پس پیش به سوی موفقیت



تاريخ : 90/10/29 | 12:1 | نویسنده : آستانه

وصیتی زیبا برای زندگی ابدی (صرف نظر از وصیت کننده)

 

روزی فرا خواهد رسید که جسم من

 آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد

و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند .

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است

و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است . در چنین روزی ،

تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید 

و این را بستر مرگ من ندانید . بگذارید آن را بستر زندگی بنامم .

بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند .

 

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب ،

چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است .

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد .

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند

و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند .

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد

که هر هفته خون او را تصفیه می کند .

 استخوان هایم ، عضلاتم ، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید

که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

 

هر گوشه از مغز مرا بکاوید ،

سلول هایم را اگر لازم شد ، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند

تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند

و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود .

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم ،

ضعف هایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید ،

عمل خیری انجام دهید ، یا به کسی که نیازمند شماست ، کلام محبت آمیزی بگویید.

 

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید ، همیشه زنده خواهم ماند



تاريخ : 90/10/29 | 11:53 | نویسنده : آستانه

سخنان یک کشیش در وست مینستر انگلیس در آخرین دقایق زندگی :

جوان و آزاد که بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم .

 پیر تر و عاقلتر که شدم ، فهمیدم که دنیا تغییر نمی کند ،

بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم .

ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند . به میانسالی که رسیدم ،

آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم ،

ولی پناه بر خدا ! آنها هم نمی خواستند عوض شوند .

و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ،

ناگهان دریافته ام که :

"اگر فقط خودم را تغییر می دادم ،

 خانواده ام هم تغییر می کرد

و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم

و چه کسی می داند ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم "

 

( این جملات روی سنگ قبر این کشیش انگلیسی نوشته شده است )



تاريخ : 90/10/29 | 11:46 | نویسنده : آستانه

داستان کوتاه کوتاه از دو مرد در بيمارستانی رو به بهشت

 

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند . تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود . اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد . و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند . از همسر ... خانواده و  ...

 

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد . بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت .

 

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند . درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد . همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد .

 

روزها و هفته ها سپری شد .

 

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود . پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

 

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند .

 

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد . مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند ؟ پرستار پاسخ داد : "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد . آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند .



تاريخ : 90/10/29 | 11:42 | نویسنده : آستانه

ردیف

نام مستعار نام اصلی
۱ نیما یوشیج علی اسفندیاری
۲ نسیم شمال سید اشرف الدین گیلانی
۳ میرزاده عشقی سید محمدرضا کردستانی
۴ ملک الشعرا محمد تقی بهار
۵ م.امید مهدی اخوان ثالث
۶ م.الف.به آذین محمود اعتماد زاده
۷ گوهر مراد غلامحسین ساعدی
۸ کمال الملک محمد غفاری
۹ عطار نیشابوری فریدالدین ابوحامد
۱۰ صائب تبریزی میرزا محمد علی
۱۱ شهریار محمد حسین بهجت تبریزی
۱۲ سلمان فارسی روزبه
۱۳ سعدی مصلح الدین مشرف بن عبدالله
۱۴ خواجه نصیر الدین طوسی ابوجعفر محمدابن حسن طوسی
۱۵ حافظ شمس الدین محمد شیرازی
۱۶ جبار باغچه بان میرزاجبار عسگرزاده
۱۷ پروین اعتصامی رخشنده اعتصامی
۱۸ ارد بزرگ مجتبی شرکاء


تاريخ : 90/10/29 | 11:12 | نویسنده : آستانه

گابریل گارسیا مارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست .

بخوانید چگونه در بخشی از یک نامه‌ی کوتاه جملاتی چنین زیبا می گوید : 

 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم»

و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی . همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد .

کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری .

 مراقبشان باش . به خودت این فرصت را بده تا بگویی :

«مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم»

و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن .

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری .

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن .

به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند .

اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت ...  



تاريخ : 90/10/29 | 9:27 | نویسنده : آستانه

پیر منم ، جوان منم ، تیر منم ، کمان منم

دولت جاودان منم ، من نه منم ، نه من منم

سرو من اوست در چمن ، روح من اوست در بدن

نطق من اوست در دهن ، من نه منم ، نه من منم

زین واقعه مدهوشم ، با هوشم و بی هوشم

هم ناطق خاموشم ، هم نوح خموشانم

زان رنگ چه بیرنگم ، زان طره چه آونگم

زان شمع چو پروانه یا رب چه پریشانم

هم فرقم و هم بختم ، هم شاهم و هم تختم

هم محنت و هم بختم ، هم دردم و درمانم

هم خونم و هم شیرم ، هم طفلم و هم پیرم

هم چاکر و هم میرم ، هم اینم و هم آنم

نه مستم من نه هشیارم ، نه در خوابم نه بیدارم

نه با یارم نه بی یارم ، نه غمگینم نه شادانم

اگر یک دم بیاسایم ، روان من نیاساید

من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم

ارسال شده توسط : زهرا



تاريخ : 90/10/29 | 0:20 | نویسنده : آستانه

خطا از من است، می دانم.
از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد
اما به دیگران هم دلسپرده ام
از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین
اما به دیگران هم تکیه کرده ام
اما رهایم نکن
بیش از همیشه دلتنگم
به اندازه ی تمام روزهای نبودنم



تاريخ : 90/10/28 | 20:0 | نویسنده : آستانه

زدست دیده و دل هر دو فریاد

که هر چه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش ز فولاد

زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

 

باباطاهر

 



تاريخ : 90/10/28 | 19:57 | نویسنده : آستانه

خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست

به زندگانی من فرصت جوانی نیست

من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار

خدای شکر که این عمر جاودانی نیست

همه بگریه ابر سیه گشودم چشم

دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست

به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم

دریغ و درد که این انتحار آنی نیست

نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس

به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست

ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند

به جان خواجه که این شیوه شبانی نیست

ز بلبل چمن طبع شهریار افسوس

که از خزان گلشن شور نغمه خوانی نیست

شاعر : شهریار



تاريخ : 90/10/28 | 19:53 | نویسنده : آستانه

ای دوست اگر صاحب فقری و فنا

باید که شعورت نبود جز به خدا

چون علم تو هم داخل غیر است و سوی

باید که به علم هم نباشی دانا

 

شاعر : خاقانی



تاريخ : 90/10/28 | 19:42 | نویسنده : آستانه
امشب با فانوس شعرم تا بیکران دریای دل تو سفر خواهم کرد

                                             و

                                                   ذره ذره یاد ها و خاطرات با تو بودن را

  

   بر کور سوی  روشنایی اش سنجاق خواهم کرد


                                             امشب و هر شب دلم فقط تو را می سراید

                                               ....

                                                      فقط

                                                              ...    

                                                                    تو را




تاريخ : 90/10/28 | 19:39 | نویسنده : آستانه

باران

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند





تاريخ : 90/10/28 | 18:57 | نویسنده : آستانه
تاريخ : 90/10/27 | 23:12 | نویسنده : آستانه
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
دائم گل این بستان شاداب نمی ماند
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
دیشب گله ی زلفش با بادهمی کردم
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی
صد بادصبا اینجا با سلسله میرقصند
اینست حریف ای دل تا باد نپیمائی
مشتاقی ومهجوری دورازتوچنان کردم
کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی
یارب بکه شایدگفت این نکته که درعالم
رخساره بکس ننمود آن شاهد هرجایی
ای درد توام درمان در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی
در دایره ی قسمت ما نقطه تسلیمیم
لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی



                           

[ 90/09/25 ] [ 14:39 ] [ آستانه اصل ]



تاريخ : 90/10/27 | 21:47 | نویسنده : آستانه

 --------------------------------------------------------------------------------------------

شبهای بلند بی عبادت چه کنم ؟

             تن من به گناه کرده عادت چه کنم ؟

                        یاران همه گویند که خدا می بخشد !

                       گیرم که خدا بخشید ز خجالت چه کنم ؟



تاريخ : 90/10/27 | 21:40 | نویسنده : آستانه

انسان خوشبخت کسی است که خدا را درون خود دارد ، و من چقدر خوشبختم



تاريخ : 90/10/27 | 21:21 | نویسنده : آستانه

سخت است حرفت را نفهمند ..

سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند ...

حالا میفهمم !

 خدا چه زجری میکشه وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ ...

اشتباهی هم فهمیده اند !!!

 

دکتر علی شریعتی



تاريخ : 90/10/27 | 20:41 | نویسنده : آستانه
از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه آدم زنده بود



از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیواره چین را ساختند

آدمیت مرده بود



بعد دنیا هی پر از آدم شد واین آسیاب گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ ، آدمیت برنگشت



قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است

سینه دنیا زخوبی ها تهی است

صحبت ازآزادگی پاکی مروت ابلهی است

صحبت از موسا و عیسا و محمد نابجاست

قرن موسی چنبه ها است



من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلود را درپیش چشم خلق پنهان میکنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا

آنچه این نامردمان یا جان انسان می کنند



صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبتها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است



تاريخ : 90/10/27 | 17:47 | نویسنده : آستانه

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بیش است در بدایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی
جانا روا نباشد خونریز را حمایت
هر چند بردی آبم رو از درت نتابم
جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت
در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بی عنایت
عشقت رسد به فریاد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی با چارده روایت

"حافظ"

ارسال شده توسط : نرگس



تاريخ : 90/10/27 | 17:12 | نویسنده : آستانه

شايد آن روز كه سهراب نوشت:

تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.

بايد اينجوري نوشت:

هر گلي هم باشي

چه شقايق چه گل پيچك و ياس

زندگي اجباريستـــــــــ ـ ـ

سهراب سپهری sohrab sepehri



ادامه مطلب
تاريخ : 90/10/27 | 16:56 | نویسنده : آستانه
از آجیل سفره ی نوروز، چند پسته ی لال مانده است،

                  آنها که لب گشودند، خورده شدند!

                  آنها که لال ماندند، می شکنند!

                  دندانساز راست میگفت:

                  پسته ی لال، سکوتش دندان شکن است.

 

...

 

اگروجدان ادم ها همیشه بیدار باشد انها نمی توانند شب ها راحت بخوابند

از كتاب جلاد ها هم می میرند محمد احتشام

 



تاريخ : 90/10/27 | 16:41 | نویسنده : آستانه
ایستاده ام
تنها
پشت میله های خاطرات دیروز
اینجا
انگشت هایم را می شمارم
یک
دو
سه
و دست های تو در هم فرو رفته اند
تو
غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی
که مهربانیت را ثابت کنی
ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم
تو بی وقفه فریاد کشیدی و من دیگر آزارت نمی دهم .
زین پس
قصه هایم را برای هیچ کسی تعریف نمی کنم
مطمئن باش هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم
مطمئن باش ...

...

دقیق نمیدونم شاعرش کیه ... !!!



تاريخ : 90/10/27 | 16:10 | نویسنده : آستانه
۱۲ بخش

کل !



ادامه مطلب
تاريخ : 90/10/26 | 20:57 | نویسنده : آستانه
 

تکـــ بیت های ناب برای مشـــــــــاعره

... 



ادامه مطلب
تاريخ : 90/10/26 | 20:52 | نویسنده : آستانه


تاريخ : 90/10/26 | 15:51 | نویسنده : آستانه


نوجوونی یعنی وقتی ...

وقتی می خندی به اینکه کارت از گریه گذشته 

وقتی مجبوری خودتم گول بزنی 

وقتی حتی شهامت خیلی چیزها رو نداری !!!

وقتی ...



ادامه مطلب
تاريخ : 90/10/26 | 15:41 | نویسنده : آستانه
ما چو دریچه روبروی هم

آگاه زهر بگو مگوی هم .

هر روز سلام و پرسش وخنده

هر روز قرار روز آینده

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد

نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .

دیگر دل من شکسته و خسته است

زیرا یکی از دریچه ها بسته است .


" مهدی اخوان ثالث "

 

ارسال شده توسط : زهرا



تاريخ : 90/10/26 | 15:3 | نویسنده : آستانه

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند



تاريخ : 90/10/26 | 14:49 | نویسنده : آستانه
تاريخ : 90/10/26 | 14:11 | نویسنده : آستانه
لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام ،  مستم

 باز میلرزد دلم ،  دستم

 باز گویی در جهان دیگری هستم

 های ! نخراشی به غفلت گونه ام را ؛ تیغ

های ! نپریشی صفای زلفکم را ؛ دست

و آبرویم  را نریزی ؛  دل

ای نخورده مست ...

لحظه دیدار نزدیکــ ــ استـــ

باز برنامه سفر نریزید ، ای مردم !

شاعر : مهدی اخوان ثالث

629 مزار و نوشته سنگ قبر شاعران معروف ایرانی



تاريخ : 90/10/26 | 13:59 | نویسنده : آستانه
همه گویند که تو عاشق اویی

گرچه دانم همه کس عاشق اویند

لیک می ترسم ؛ یارب

نکند راست بگویند ؟

 

شاعر : مهدی اخوان ثالث



تاريخ : 90/10/26 | 13:42 | نویسنده : آستانه
سپیده آقابالایی

نویسنده جدید و همکار سرکار خانم آســــــــــتانه

وبلاگ سپیده

 



تاريخ : 90/10/25 | 22:23 | نویسنده : آستانه
نام شعر : تورا با غیر میبینم

قالب : غزل

شاعر : مهدی اخوان ثالث



ادامه مطلب
تاريخ : 90/10/24 | 20:42 | نویسنده : آستانه

 

آسمان نیز بر هجای واژه های عشق من می گرید.

ماه بر حال دلم می خندد

وستاره گاه گاهی چشمکی می زند بر عشق من

تا نیافتد از فروغ

سرد و بی روح ترین آدم این قصه تویی



تاريخ : 90/10/24 | 20:32 | نویسنده : آستانه

واژه ها حقیرند از به تصویرکشیدن دردی که برجان  من است:

آه!ای شب!

          ای شب تاریک!!

ای شب مهربان که آرامشت را به روحم بخشیدی!

با تو سخن می گویم. باتوکه شاهد بودی بر زخمهایی که بر جان من است.

با تو سخن می گویم. با تو که سنگ صبوری بودی بر قلب صبورم که در سکوت تو هق هق گریه هایش را پنهان سازد.

آه! چقدر مهربانی. چقدر صبوری بر غمهایی که گاه و بیگاه بر جانت می نشانم.

حس میکنم چیزی شبیه توٲم .صبورو ساکت. آرام و بی صدا. تاریک و مهتابی.چه می شود مرا در خود پنهان سازی تا از این همه هیاهو به دور باشم؟!

چه می شود مرا میان ستارگانت جای دهی تا در سکوت آرامش بخش تو گم شوم.مرا دیگر تاب ماندن در این دیار خاکی نیست. مرا دیگر صبوری بر غمهایی که گاه دشنه ای می شوند وتا عمق جان نفوذ می کنند، نیست. من از دیاری که آرامش تو را ندارد بیزارم. از مردمانی که حتی نگاهشان به آسمان از روی ترحم است بیزارم. دنیای من با این خاک بیگانه است. من آرامش تو را میخواهم ، مرا با خود ببر...



تاريخ : 90/10/24 | 19:40 | نویسنده : آستانه

دیر گاهی است که هربار به کلبه حضورت می آیم

زبانم وقت رفتن بند می آید

و با اشک و افسوس با تو خداحافظی میکند

آری باز هم دیوار فاصله ها

آخر چرا اینهمه غریبه بودن؟

در دشت احساسی که همه گلبرگها شبنم بودند

من که میدانم مسافرم

چرا تو همیشه به چشم مسافر نگاهم کرده ای؟

آیا خاطره‌ها هم در قاموس تو سفر میکنن

تو کویرستانی که سالها بود باران ندیده است؟

چرا اینهمه لگدمال میکنی؟

اسب غرورری را که بارها زانو زد تا بغضش را هیچکس نبیند؟

من که غرورم را به پاس راز و نیاز با تو بارها قربانی کرده بودم

دیگر از من چه میخواهی که اینگونه پریشانم میکنی؟

بارها قرارم بود تا دیگر نباشم اما همه خیالم در همه آن بارها بیهوده بود

و بعد از هر وداعی دوباره سلامت کردم

آری آمدم و باز هم آمدم تا دوباره لگدمال شوم

اما دیگر بس است

طاقت بوسه بر خاک را دیگر ندارم

سجده دیگر بس است

پیشانی احساسم خونین از حرفهایی است

که در فرهنگ واژه های تو شاید قداست دارند

اما من با آنها غریبه ام

تو اگر نفهمیدن را همچو دوستت دارم هدیه میدهی

من نفهمیدن را خصلت انسان نمیدانم

بگذار هرکه هرچه میخواهد بگوید

میدانم که باز هم مرا به صبر وعده خواهی داد

گویا چاره‌ای نیست

جز آنکه خاطره‌ها را عاشقانه به دست باد بسپارم
و به امید لطف تو كه رحمان و رحیمی بنشینم !

 



تاريخ : 90/10/24 | 19:35 | نویسنده : آستانه



تاريخ : 90/10/24 | 19:18 | نویسنده : آستانه



تاريخ : 90/10/23 | 0:28 | نویسنده : آستانه
تاريخ : 90/10/22 | 11:35 | نویسنده : آستانه
آنگاه که غرور کسی رو له میکنی
آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران میکنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری
می خواهم بدانم دستانت را به سوی کرامین آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
به سوی کدام قبله نماز می گذاری ؟
که دیگران نگذارده اند؟
مردگان نمی دانند که مرده اند به همان اندازه که زندگان نیز از زندگی بیخبرند؟



تاريخ : 90/10/21 | 12:13 | نویسنده : آستانه
وقتى نوای ملکوتی اذان از گلدسته های سر به فلک کشیده، در کوچه های شهر می‌پیچد،
گویی که بوی بهشت مشامم را می‌نوازد، و مرا آماده می‌سازد برای زیباترین لحظ? حضور،
لحظه ای که در آن جریان دارد عشق، جریان دارد طیف، جریان دارد نور و من می‌روم تا
در این دنیای پر زرق و برق به دور از دلبستگی های خاکی لحظه ای دل به آسمان، به
آفتاب، به نور و روشنی بسپارم. می‌روم تا در حریم ملکوتی یار، چند رکعت نماز عشق
بگذارم. می‌روم تا از دریای نیایش کاسهای شبنم عشق بنوش



تاريخ : 90/10/18 | 21:12 | نویسنده : آستانه
حکایت است روزی مجنون از روی سجاده عابدی در حال نماز  عبور کرد ...مرد نمازش را شکست و با عصبانیت گفت: مردک من در حال رازو نیاز با خدای خویش بودم چرا بر روی سجاده من پا نهادی مگر کوری ؟ مجنون با لبخندی گفت: یاللعجب من عاشق دختری هستم و در خیال ملاقات با او  تو و سجاده ات را ندیدم !!!...آنوقت تو عاشق خدایی وحین نماز و ملاقات با او مرا دیدی - نمازت را شکستی و مرا به فحش گرفتی 



تاريخ : 90/10/18 | 19:37 | نویسنده : آستانه
http://up.vatandownload.com/images/y4x5akbem172699ese1j.jpg



تاريخ : 90/10/17 | 23:6 | نویسنده : آستانه

از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر        یادگاری که در این گنبد دوار بماند

صدای عشق است که می تراود، عطر نور است که می بارد

عالمی حیران ! و دنیایی مدهوش از حضورش !

"بیا تا شروع کنیم

در امتداد شب نشینیم و طلوع کنیم

مهم نیست چگونه و چطور و چند

به یک تلنگر ساده

بیا تا رجوع کنیم

ببین که خاک چگونه به سجده افتاده است

چرا غرور و تفاخر!

بیا تا رکوع کنیم



تاريخ : 90/10/17 | 22:48 | نویسنده : آستانه

من خدا را دارم

کوله بارم بر روش

سفری می باید

سفری تا ته تنهایی محض

هر کجا لرزیدی

از سفر ترسیدی،

فقط آهسته بگو

من خدا را دارم



تاريخ : 90/10/17 | 22:40 | نویسنده : آستانه

از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و  ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و  هيچگاه به باورهايت شک نکن. زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست...



تاريخ : 90/10/17 | 22:29 | نویسنده : آستانه

          نمی توانیم انگونه که دیگران می گویند باشیم.

باید به خود گوش فرا دهیم.

جامعه , خانواده , دوستان و همراهان,

هیچ یک نمی توانند بگویند که چه کنیم.

تنها ماییم که می دانیم و تنها ماییم که میتوانیم,

انچه برای ما نیکوست در پیش گیریم.

پس هم اکنون ,

اغاز کن.

باید سخت بکوشی,

باید از سدهای بسیار گذر کنی,

ناگزیری با قضاوت مردم بسیاری رو به رو شوی,

و ناگزیری که لاقید پیشداوریهایشان را نادیده بگیری,

اما...

هر انچه که می خواهی می توانی بدست اری,

اگر چنان که باید بکوشی,

پس بی درنگ اغاز کن!

و زندگی را ان گونه که اندیشیده ای,

بدست خواهی اورد.

و به ان عشق خواهی ورزید.



تاريخ : 90/10/17 | 19:34 | نویسنده : آستانه
  با این همه  

اما با این همه

تقصیر تو نبود

             که با این همه.......

با این همه امید قبولی

در امتحان ساده تو رد شدم

اصلا نه تو ،نه من !

تقصیر هیچگس نیست

از خوبی تو بود که من بد شدم.       دی 79





تاريخ : 90/10/17 | 17:35 | نویسنده : آستانه
      بوی خوش تو هرکه ز باد صبــا شنیــد      از یــــار آشنـــا سخـــن آشنا شنید


              دوستان عزیز با این بیت شعر از " حافظ " در قسمت نظرات مشاعره کنید.



تاريخ : 90/10/17 | 17:6 | نویسنده : آستانه

باران

کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند





تاريخ : 90/10/17 | 16:41 | نویسنده : آستانه

کاش میدانستی 

زمانی که فریاد میزنی :

خدایاااااااااااا چرا من را تنها گذاشتند؟

                                 او همه را بیرون کرده است تا فقط خودت باشی و خودش



تاريخ : 90/10/17 | 16:34 | نویسنده : آستانه
چقدر ساده نوشتی که هرچه بود گذشت
تمام خاطره هایم شبیه دود گذشت 
من از تو یاد گرفتم که پر شوم از هیچ
اگر که بودن با تو، پر از نبود گذشت
همیشه باز برایت دری نمیماند
تو گفته بودی از اول، ولی چه زود گذشت
صدای پای دلت هم به گوش من نرسید
بدون مکث گذشتی و بی ورود گذشت
به پای سنگ دلت گریه های من میمرد

که روح غمزده ی من  شبیه رود گذشت

                                                 

   شاعر : سارا پرتو



تاريخ : 90/10/13 | 23:24 | نویسنده : آستانه
سبب نظم بوستان

در اقصا ی عالم بگشتم بسی
بسر بردم ایام با هر کسی
تمتع به هر گوشه ای یافتم
ز هر خرمنی خوشه ای یافتم
چو پاکان شیراز خاکی نهاد
ندیدم که رحمت برین تربت پاک باد
توالای مردان این پاک بوم
برانگیختم خاطر از شام و روم
دریغ آمدم زآنهمه بوستان
تهیدست رفتن سوی دوستان
به دل گفتم از مصر قند آورند
بر دوستان ارمغانی برند
مرا گر تهی بود از آن قند دست
سخن های شیرین تر از قند هست
نه قندی که مردم به صورت خورند
که ارباب معنی به کاغذ برند
چو این کاخ دولت بپرداختم
برو ده در از تربیت یافتم
یکی باب عدلست و تدبیر و رای
نگهبانی خلق و ترس خدای
دوم باب احسان نهادم اساس
که منعم کند فضل حق را سپاس
سوم باب عشقست و مستی و شور
نه عشقی که بندند بر خود به زور
چهارم تواضع،رضا پنجمین
ششم ذکرمرد قناعت گزین
به هفتم در از عالم تربیت
به هشتم در از شکر بر عافیت
نهم باب توبه است و راه صواب
دهم در مناجات و ختم کتاب
به روز همایون و سال سعید
به تاریخ فرخ میان دو عید
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج
که پر در شد این نامبردار گنج
بماندست با دامنی گوهرم
هنوز از خجالت به زانو سرم
که در بحر لولو صدف نیز هست
درخت بلندست در باغ و پست
الا ای خردمند پاکیزه خوی
خردمند نشنیده ام عیبجوی
قبا گر حریرست و گر پرنیان
بناچار حشوش بود در میان
تو گر پرنیانی نیابی مجوش
کرم کار فرما و حشوش بپوش

ننازم به سرمایه ی فضل خویش
به دریوزه آورده ام دست پیش
شنیدم که در روز امید و بیم
بدان را به نیکان ببخشد کریم
تو نیز ار بدی بینیم در سخن
به خلق جهان آفرین کار کن
چو بیتی پسند آیدت از هزار
به مردی که که دست از تعنت بدار
همانا که در فارس انشاء من
چو مشکست بی قیمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غیبت درم، عیب مستور بود
گل آورد سعدی سوی بوستان
به شوخی و فلفل به هندوستان
چو خرما به شیرینی ا ندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی دروست
سعدی





تاريخ : 90/10/13 | 14:35 | نویسنده : آستانه
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو


سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو


دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو


گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو


من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت
سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو


قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد
در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو


گفتم ای دل چه مه‌ است این دل اشارت می‌کرد
که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو


گفتم این روی فرشته‌ است عجب یا بشر است
گفت این غیر فرشته ا‌ست و بشر هیچ مگو


گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد
گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو


ای نشسته تو در این خانه ی پرنقش و خیال
خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو


گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو





تاريخ : 90/10/13 | 14:20 | نویسنده : آستانه
بهار همه جا را غرق در گل و شکوفه کرده بود. تنها شاخه ی درخت سیب کوچک هم پر از شکوفه های سرخ و صورتی شده بود. به همین دلیل با غرور تمام سرش را بالا گرفته بودچون به خوبی می دانست که چه قدر زیبا شده است.
در همین موقع کالسکه ای گرانبها و با شکوه از راه رسیدو کنار درخت ایستاد. شاهزاده خانم جوانی در کالسکه نشسته بود . شاهزاده به او نگاه کرد و دستور داد او را ببرند. کالسکه به کاخ رفت ، آنجا پراز گلدانهایی زیبابود شاخه ی سیب را هم در یکی از آن گلدان ها گذاشتندو کنار پنجره قرار دادند. شاخه ی سیب که از پنجره بیرون را می دید با ترحم و دلسوزی به گل قاصدک نگاهکرد و با خود گفت:((بیچاره قاصدک!دلم برایش می سوزد.چون کسی او را نمی چیند و با او دسته گل درست نمی کند. خوب کاری هم نمی شود کرد. گیاهان با هم فرق دارند.))
نور طلایی خورشید گفت:((فرق!))و شاخه ی پر شکوفه ی سیب را بوسیدو در همان زمان قاصدک را هم بوسید. هم گلهای پرشکوه و باارزش را و هم گلهای ناچیز وبی مقدار را.
در آن زمان پیرزنی به سبزه زار آمد و با چاقو ی بی دسته و کند خود اطراف ریشه قاصدک را کند. او می خواستمقداری از ریشه ی گیاه را در قهوه ی خود بریزد.
شاخه سیب گفت:((البته زیبایی ارزش دیگری دارد!))

در این موقع شاهزاده خانم با یک دسته گل وارد شد. شاهزاده خانم دسته گل را با دقت بسیار مبان چند برگ بزرگ پیچیده بود تا باد آنها را پرپر نکند. در حالی که اصلا در مورد شاخه درخت سیب چنین دقتی به خرج نداده بود. وقتی برگهایبزرگ را آهسته آهسته کنار زد، دسته گل زرد رنگ قاصدک نمایان شد. شاهزاده خانم غرق تماشای دسته گل زیبا شده بود.





تاريخ : 90/10/13 | 0:19 | نویسنده : آستانه
ندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند
دلنوازان نازنازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسند
اندک اندک زین جهان هست و نیست
نیستان رفتند و هستان می رسند
جمله دامن های پر زر همچو کان
از برای تنگ دستان می رسند
لاغران خسته از مرعای عشق
فربهان و تندرستان می رسند
جان پاکان چون شعاع آفتاب
از چنان بالا به پستان می رسند
خرم آن باغی که بهر مریمان
میوه های نو ز مستان می رسند
اصلشان لطف است و هم واگشت لطف
هم ز بستان سوی بستان می رسند
((مولانا))



تاريخ : 90/10/13 | 0:16 | نویسنده : آستانه
آه سکوت...

سکوت را ، تنهایی را ، بی کسی را دوست دارم . زیرا با وفا هستند.زیرا هر وقت به

آن ها نیاز داشته باشم در کنارم هستند در غم ها و غصه در نزدیکی ام

احساسشان می کنم...

سکوت را دوست دارم چون می دانم با ارزش است. زیرا باعث می شود کمتر دل

کسی را بشکنم. زیرا باعث می شود بیشتر به خودم ، به خدا و به آفریده های این

هستی بیندیشم...

تنهایی را دوست دارم ، چون خوب می فهمد چه می کشم و چه می گویم . خوب

می داند آدمی که تنهاست ، فقط خدا را دارد و این یعنی داشتن تمام دنیا...

بی کسی را دوست دارم چون هر لحظه از این زمین و آسمان و آفریده ها و آدم ها

ترد می شوم و از همه آن ها به شدت احساس نفرت و بیزاری می جویم...

هر لحظه که می گذرد ساکت تر و تنها تر و بی کس تر از قبل می شوم ...

کاش می شد هیچ وقتِ هیچ وقت دروغ و خیالات نبود...

کاش می شد هیچ وقت زیبایی ها با زشتی ها آمیخته نمی شدند ...

کاش می شد در دنیا همه یاری داشتند تا هر وقت ، هر کس احساس تنهایی و بی

کسی می کرد و از همه بیزار می شد با او تنهایی ها و بی کسی هایش را تقسیم

می کرد...

کاش می شد آدم ها می توانستند خوشی هایشان را به دیگران بدهند و همه

یکدیگر را درک می کردند و با عشق و علاقه به یکدیگر غبار غم و تنهایی و بی کسی

را از قلب هم می زدودند...

کاش می شد همه از هم بودندو با هم بودند و هیچ کس تنها و بی کس نبود ...



نویسنده زهرا قنبری



تاريخ : 90/10/11 | 22:8 | نویسنده : آستانه



تاريخ : 90/10/11 | 18:11 | نویسنده : آستانه
ای ساربان آهسته رو کارام جانم می‌رود

وان دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون

پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان

کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم

چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او

در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین

کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم

وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل

وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من

گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا

طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود



تاريخ : 90/10/11 | 0:0 | نویسنده : آستانه
آبی دریا به رنگ آسمان قطره ها بی رنگ واز دریا جداستقطره ی تنها چرا بی رنگ ماند رنگ دریا ی آبی از کجاست قطره ی تنها به دور از قطره ها با خودآهنگ جدایی می زندقطره هایی را که با هم می روند آسمان رنگ خدایی می زنداین من وتو حا صل تفریق ماست پس تو هم با من بیاتاماشویمحاصل جمع تمام قطره ها می شود دریا بیا دریا شویم

قیصرامین پور




تاريخ : 90/10/10 | 18:42 | نویسنده : آستانه
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم

فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم

نسیم عطرگردان را شکر در مجمر اندازیم

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش




که دست افشان غزل خوانیم و پاکوبان سر اندازیم

صبا خاک وجود ما بدان عالی جناب انداز

بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازیم

یکی از عقل میلافد یکی طامات میبافد

بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم

بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه

که از پای خمت روزی به حوض کوثر اندازیم

سخندانی و خوشخوانی نمیورزند در شیراز

بیا حافظ که تا خود را به ملکی دیگر اندازیم



تاريخ : 90/10/09 | 21:35 | نویسنده : آستانه
تمام ترانه های شرقی از عشق بلبل به گل سرخ حرف می زنند. چرا که در سکوت شبهای پر ستاره ، بلبل آوازه خوان برای گل خوشبو ی خود نغمه سرایی می کند.
در میان گلهای بوته ی گل سرخ یک گل بود که از همه زیباتر بود و بلبلی کنار آن نشسته بود و درد ها و رنجهای خود را برایش می سرود، اما گل سرخ ساکت بود و حتی یک قطره شبنم هم به عنوان اشک همدردی از برگهایش جاری نمی شد. گل بر روی تخته سنگی بزرگ خم شده بود. گلسرخ گفت: ((هومر بزرگترین سراینده ی دنا اینجا خوابیده است، من عطر خویش را نثارش می کنم و چون توفان برگهای مرا پرپر کرد. آن ها را بر روی او می ریزم. جسد سراینده ی بزرگ دنیا در اینجا به خاک تبدیل شده است و من از این خاک سر بر آورده ام. من گل سرخی از خاک گور او هستم. گلی مغرور و زیبا که برای بلیل بیچاره ای مثل تو نمی شکفم.)) بلبل اندوهگین شد و آن قدر آواز خواند وخواند تا بر زمین افتاد و مرد.
بازرگان با شتر هایش به آنجا رسید. پسر کوچک بازرگان پرنده ی بیجان را پیدا کرد و در کنار گور شاعر به خاک سپرد. باد، گل سرخ را لرزاند. شب از راه رسید. گل سرخ گلبرگهایش را بیشتر به هم فشرد تا گرم شود. گروهی از خارجیان برای بازدید به آنجا نزدیک شدند. در میان آن ها یک شاعر از نواحی شمالی بود. او گل را چیدبوسه ای بر لبان گل زد و آن را بین کتاب خود قرار داد و به جای دیگری از این دنیا یعنی وطن خود برد. گل سرخ از غم و اندوه پژمرده شد و لای ورقهای کتاب خوابید. گل چون کالبد مومیایی شده در لای کتاب شاعر قرار داشت و هر وقت شاعرکتابش را باز می کرد، می گفت:((گلی از گور شاعر بزرگ.))
هانس.کریستین.آندرسن



تاريخ : 90/10/07 | 17:22 | نویسنده : آستانه
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت ای دیوانه ! لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمین بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم



تاريخ : 90/10/07 | 17:14 | نویسنده : آستانه
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست

من در این جای ، همین صورت بی جانم و بس
دلم آتجاست که آن دلبر عیار آنجاست

تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم
فلک اینجاست ولی کوکب سیار آنجاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می آری
سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم
روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست

نکند میل دل من به تماشای چمن
که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست
رخت بر بند که منزلگه احرار آنجاست



تاريخ : 90/10/06 | 19:16 | نویسنده : آستانه
یکی قطره باران زابری می چکید
خجل شدچو پهنای دریا بدید
که جائیکه دریاست من کیستم
گراوست حقاکه من نیستم
چوخود رابه چشم حقارت بدید
صدف در کنارش بجان پرورید
سپهرش بجائی رسانید کار
که شد نامور لولو شاهوار
بلندی از ان یافت کاو پست شد
در نیستی کوفت تاهست شد
تواضع کند هوشمند کزین
نهد شاخ پرمیوه سر برزمین



تاريخ : 90/10/05 | 22:40 | نویسنده : آستانه
شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
ترا گریه و سوز باری چراست ؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من بدر می رود
چو فرهادم آتش بسر می رود
همی گفت وهر لحظه سیلاب درد
فرو می دویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت وگو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب جمع
نرفته ز شب همچنان بهره ای
که ناگه بکشتش پریچهره ای
همی گفت و میرفت دودش به سر
که اینست پایان عشق ای پسر