آن نه روی است که یک باغ‌ گل و نسرین است

وان نه خال است که یک چرخ مه و پروین است

 

شادیی راکه غمی هست ز پی شادی نیست

شادمان حالی از اینم که دلم غمگین است

 

مگس آنجا که لب توست‌‌ گریزد ز شکر

تلخش آید شکر از بس که لبت شیرین است

 

عاشقان خسته ی مژگان دو چشم سیه اند

زخم آن قوم نه از تیغ و نه از زوبین است

 

چون خرامی تو خلایق همه گویند به هم

آن بهشتی که خدا وعده نمودست این است

 

بت من چین به جبین دارد و حیرانم از این

که بود چین به صنم یا که صنم در چین است؟

 

حور گویند نزاید بچه باور نکنم

کیست آن مه نه اگر بچه ی حورالعین است

 

ای که گویی که تو را دینی و آیینی نیست

عاشقی دین من و مهر بتان آیین است

 

گفتم اول چو کبوتر کنمش زود شکار

دیدم آخرکه کبوتر منم او شاهین است

 

ای که گفتی که چرا دین به نکویان دادی

اولین تحفه ی عشاق به خوبان دین است