......
قلبم
یک گره کور از علف های هرزی است
که قدشان از مغزم بالا میزند
قلبم
یک گره کور از علف های هرزی است
که قدشان از مغزم بالا میزند

آنگاه که تقدیر نیست واز تدبیر هم کاری ساخته نیست
خواستن اگر با تمام وجود و با بسیج همه ی اندام ها و نیروهای روح
و با قدرتی که در صمیمیت است، تجلی کند
اگر هستیمان را یک خواستن...کنیم
یک خواستن... مطلق شویم واگر با هجوم و حمله های صادقانه
و سرشار از یقین و ایمان بخواهیم، پاسخ خویش را خواهیم یافت
هیـــــــــــچ قافیه ای ردیف نام تو نشد
شعر دیگری خواهم نوشت
این بار سپید ِ سپید
تا کفن پوش کند
تمام غزلهایی که برایت مردند....

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز آی که سرگشته تر ازفرهادم
دریاب که دیوانه تراز مجنونم
امید مهدی نژاد شعری دارد که خیلی به کار روز شعر و ادب میآید هر چند حتی یک کلمه هم درباره شعر و ادب در این شعر چند نسخهای وجود ندارد، اما هر عاقلی میفهمد که این شعر اندر احوالات شاعری بیپول است که او خطاب به یک قلدر پر زور که میخواهد از شاعر بیچاره پولی به زور بگیرد، سروده شده است:
آمدی جانم به قربانت، ولی اینجا چرا
در محل کار ما را میکنی رسوا چرا
خوب من، محبوب من، گفتم همان پایین بمان
حرف من را کج شنیدی، آمدی بالا چرا
آمدی، در مقدمت شور قیامت شد بهپا
میزنی در را، بزن، آخر ولی با پا چرا
گفتی اینجا جای من بودهست، من گفتم به چشم
با زبان خوش بگو پا میشوم، تیپا چرا
تا به اینجا محوری در شعر من موجود بود
یک دو بیتی هم همینطوری بسازم با «چرا»:
با تو ام، بابای لیلا! عاشقان را درک کن
عاشق مجنونصفت را میکنی دعوا چرا
[نسخه بدل: با لگد مجنون ما را میکنی دعوا چرا
نسخه رامپور: متصل مجنون ما را میکنی دعوا چرا
نسخه کتابخانه مرکزی قزوین: ای ببم، مجنون ما را میکنی دعوا چرا
نسخه شمسالعماره: داااشِ من، این مجنونو هی میکنی دعوا چرا
نسخه کابل (خروج از وزن دارد:) هو مردکه، ای مجنون را چرا دعوا میکنی
نسخه نیویورک (تازهیاب:) Oh Lily's father! Dont punish this crazy]
توی هر پسکوچهای امروز ده استخر هست
ای جوانان عجم، دریا چرا؟ دریا چرا؟
برای دعا کردن واسه نیومدن معلم…
برای قرآن های اول صبح و خوندن سرود ایران اول هفته… برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار آبی و قرمز…
برای تخته پاک کن و گچ های رنگی کنار تخته… برای ترس از سوال معلم… برای روزنامه دیواری درست کردن…
دلم برای همه دلخوشی های کودکانه تنگ شده...

"منبع وبلاگ ترنم رویش"
محبوبم! مرا دریاب در میان گردباد دلبستگی ها که ساقه وجودم را می شکند، وجودی
که هزار غنچه عشق دارد،ای ماندگارترین عشق، ای یکتا یاور ناز، ای جدا از من و با من
ای بی نیاز، ای مهربانترینم،این صدای من است.عاشقانه ترین صدایی که می خواند.
از دست رفتن را برای به دست آوردنت با تمام وجود استقبال می کنم و شادمان از مهر
تو در سینه ام به دنیا می خندم.خدایا تب سوزنده ی عشق به تو را چه درمان خواهد
کرد؟جز دیدار تو ، و زخم کاری گناه را بر جای جای روح دردمندم چه چیز جز غفران تو
التیام خواهد بخشید.
مخصوصا دانش آموزان عزیزم مبارک باد!


محمدعلی بهمنی در 27 فروردین سال ۱۳۲۱ در شهر دزفول به دنیا آمد وی دوران کودکی و نوجوانی را در تهران ، کرج و بندرعباس گذراند و پس از تحصیلات مقدماتی از زمان کودکی در چاپخانههای تهران به کار پرداخت . او در چاپخانه با زنده یاد فریدون مشیری که آن روزها مسئول صفحه ادبی هفتتار چنگ مجله روشنکفر بود ، آشنا شد و نخستین شعرش در سال ۱۳۳۰ ، یعنی زمانی که او تنها ۹ سال داشت ، در مجله روشنفکر به چاپ رسید . شعرهای وی از همان زمان تاکنون به طور پراکنده در بسیاری از نشریات کشور و مجموعه شعرهای مختلف و جنگها ، انتشار یافته است و بسیاری بر این عقیدهاند که غزلهای او وامدار سبک و سیاق نیماست . بهمنی از سال 1345 همکاری خود را با رادیوآغاز کرد و پس از آن به شغل آزاد روی آورد . او از سال 1353 ساکن بندرعباس شد و پس از پیروزی انقلاب ، به تهران آمد و مجدداً بهسال 1363 به بندرعباس عزیمت کرد و در حال حاضر نیز، ساکن همانجاست . محمدعلی بهمنی مسؤول چاپخانه دنیای چاپ بندرعباس و مدیر انتشارات چیچیکا در آن شهرستان است . وی در قالبهای مختلف از کلاسیک ، نیمایی و سپید به سرودن پرداخته است . اما وجه غالب شعرهای او ، غزل میباشد . بهمنی را میتوان از زمره ترانهسرایان موفق این روزگار دانست . او تاکنون با شرکت در برخی همایشهای سراسری شعر دفاع مقدس ، علاقهمندی خود را به حضور در این عرصه نشان داده است . محمدعلی بهمنی در سال ۱۳۷۸موفق به دریافت تندیس خورشید مهر به عنوان برترین غزلسرای ایران گردید .
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست
پاییز فصل بیامتداد رویاهاست
و یک فنجان چای داغ نوشیدن
زیر باد سرد غروب
بیمنتها، بیامتداد در جاده پاییز
میتوان به هر چیز اندیشید
و همانند ستارههای تابستانی
رویاها میپیوندند به حقیقت
باز همان برگهای سرخرنگ پیر درخت
و همان نیمکت چوبی سیاه
میشنوم…
صدای پاییز می آید
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه بایدها......
هر روز بی تو
روز مباداست!
"سراینده هما میر افشار"
وقتی ابد چشم تورا پیش از ازل می آفریــد
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم،نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانــم از این دیوانـگی و عاقـلـی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همین یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمـق چشمانـم ربـود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینـی تر شد و عالـم بـه آدم سجده کــرد
من بودم و چشمان تو،نه آتشی و نه گِلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختـم ماجرا لمس تماشای تـو بــود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بـود
من عاشق چشمت شدم.......
"افشین یدالهی"

پرفروش ترین کتابی که تا کنون در تاریخ به فروش رفته، رمانی است از چارلز دیکنز به نام داستان دو شهر. این رمان اولین بار در سال 1859 میلادی چاپ شد و تا کنون توسط ناشران مختلف به چاپ رسیده و اخیرا نیز در سال 2011 توسط انتشارات پنگوئن با تیراژ بالا به چاپ رسید. این رمان جوانی کشاورز زاده را تحت تعالیم اشرافی گرایی های فرانسوی در سال های منتهی به انقلاب و خشونت های انقلابیون را نسبت به اشراف سابق در سال های اول انقلاب فرانسه به تصویر می کشد. در این جریانات ماجرای چند نفر دنبال می شود. از همه مهمتر چارلز دارنه، اشرافی فرانسوی سابق که علی رغم ذات خویش قربانی هیجانات ضد تبعیض انقلاب می شود و سیدنی کارتن، وکیل بریتانیایی که فراری است و تلاش می کند زندگی ناخوشایندش را با عشق به همسر دارنه، لوسی مانه نجات دهد.
"منبع وبلاگ جهان کتاب"