اسیر ....
سر را به تازیانه ی او خــــــم نمی کنـــــم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمـی خـورم
زاری بر این سراچه ی ماتـم نمـی کـــنم
با تازیانه های گرانـبــار جانـگـــداز
پندارد آنکه مـــرا رام کرده است
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است،
این بندگی که زندگیش نام کرده است!
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن ، که بدانم نمرد ه ام
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را
حدیث
تجربه های خود رابه گرانترین بها، یعنی فدا کردن عمر خود تهیّه کرده اند
و تو آن متاع گرانقدر رابا ارزانترین قیمت یعنی با صرف چند دقیقه وقت به
دست می آوری
«حضرت علی (ع)»
باز باران....
بی وقفه ببار که آسمان دلم را غباری از تبار غم،
غمی به وسعت درد، فرا گرفته...
خدای خوبم! واژگان قادر به بیان شرح پریشانیم
نیستند، خود می دانی که در وجودم آشوبی
برپاست به سهمگینی توفان...
سکوتم بند نمی آید، از بس فریاد کشیدم و راه
به جایی نبردم.
مهربانم! وقتی به تو می اندیشم شکوفه های
سبز امید در وجودم به طراوت بهار شکوفا می شوند.
پس باز هم به تکرار نفس هایم یاریم کن که خود درمان دردمی
یاد تو.....
ای یاد تو آفـــــت سکون دل مـــــن
هجر و غم تو ریخته خون دل من
من دانم و دل که در فراقت چونم
کــس را چه خبر ز اندرون دل مـن
تو گفتی...
من پدید آمدم...!
من عمری ست می گویم باش...
امّا هر لحظه تنهاتر می شوم.....

عرض ادب وسلام خدمت دوستان عزیز