باز باران....
ببار باران...
بی وقفه ببار که آسمان دلم را غباری از تبار غم،
غمی به وسعت درد، فرا گرفته...
خدای خوبم! واژگان قادر به بیان شرح پریشانیم
نیستند، خود می دانی که در وجودم آشوبی
برپاست به سهمگینی توفان...
سکوتم بند نمی آید، از بس فریاد کشیدم و راه
به جایی نبردم.
مهربانم! وقتی به تو می اندیشم شکوفه های
سبز امید در وجودم به طراوت بهار شکوفا می شوند.
پس باز هم به تکرار نفس هایم یاریم کن که خود درمان دردمی
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۴ ساعت 21:50 توسط آستانه
|
عرض ادب وسلام خدمت دوستان عزیز