مهر و مهربانی
فرا رسیدن سال تحصیلی جدید را به تمامی معلمین گرامی و دانش آموزان عزیز تبریک میگویم.
فرا رسیدن سال تحصیلی جدید را به تمامی معلمین گرامی و دانش آموزان عزیز تبریک میگویم.
اگر حس روییدن در تو باشد، حتی در کویر هم رشد خواهی کرد.
"دکتر شریعتی"

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد
سر مویی به غلط در همه اندامم نیست
گو همه شهر به جنگم به درآیند و خلاف
من که در خلوت خاصم خبر از عامم نیست
به خدا و به سراپای تو کز دوستیت
خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی ور نکنی
به دو چشم تو که چشم از تو به انعامم نیست
آمـدي، جـانـم بـه قـربـانـت ولــي حـالا چـرا
بي وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا
نوشـدارويي و بعـد از مرگ سهـراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خــواستي، حالا چـرا
عـمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من که يک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا
نـازنـيـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــي داده ايــم
ديگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا
وه کـه بـا ايـن عـمرهـاي کـوتـه بي اعـتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چـرا
شورفرهادم به پرسش سر بزير افکنده بود
اي لـب شـيـرين جـواب تـلخ سربالا چـــرا
اي شب هجران که يکدم در تو چشم من نخفت
اين قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا
آسمان چـون جمع مشتاقان پريشان مي کند
در شگـفـتم من نمي پاشد ز هـم دنــيـا چـرا
در خـزان هـجر گـل اي بلبل طبع حــزين
خامُـشي شـرط وفـاداري بـود، غـوغـا چـرا
شهـريارا بي حبـيب خود نمي کردي سفر
اين سفـر راه قـيامت مي روي، تـنهـا چـرا
"استاد شهریار"

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد
یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید
و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
ماه من غصه چرا؟
تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز
او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد
او همانیست که هر لحظه دلش می خواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد
ماه من
غصه اگر هست بگو تا باشد
معنی خوشبختی، بودن اندوه است
این همه غصه و غم، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند
که خدا هست
خدا هست
خدا هست هنوز...
| دوتا
بلبل در قفسی اسیر بودند بلبل نر که به تازگی به دام افتاده بود هر روز
برای بلبل ماده از ازادی صحبت می کرد ولی بلبل ماده چون در همین قفس به
دنیا امده بود معنی حرف های او را نمی فهمید تا این که یک روز صاحب انها
فراموش کرد در قفس را ببندد و هردو پرنده تصمیم گرفتند به سوی ازادی پرواز
کنند . بلبل ماده تازه داشت طعم و لذت ازادی را می چشید که از دور پرندهء
سیاهی را دید که با سرعت به طرف انها می اید ولی چون اوکلاغ ها را نمی
شناخت به بلبل نر چیزی نگفت... و حالا او به تنهایی به قفس برگشته و از ترس
حملهء کلاغ ها درب قفس را به روی خودش بسته و سعی می کند همهء حرف های
بلبل نر دربارهء ازادی را فراموش کند. ازادی از کتاب جلاد ها هم می میرند
محمد احتشام. "باتشکر ازآقای گرجستانی" |
|||||
گفتند : چهل شب حیاط خانه ات را آب جارو کن .
شب چهلمین ، خضر خواهد آمد .
چهل سال خانه ام را رفتم و روبیدم و خضرنیامد .
زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم .
گفتند : دلت پرنیان بهشتی است .
خدا عشق را در آن پیچیده است .
پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود .
چنین کردم ، بوی نفرت عالم را گرفت .
و تازه دانستم بی آن که باخبر باشم ، شیطان از دلم چهل تیکه ای برای خودش دوخته است .
"عرفان نظرآهاری"
دلم گرفته ای دوست!هوای گریه با من
گر از قفس گریزم,کجا روم کجا من؟
کجا روم, که راهی به گلشنی ندانم
که دیده بر گشودم به کنج تنگنا من
نه بسته ام به کس دل,نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
زمن هر آنکه او دورچو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که ترکنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست!هوای گریه با من...
"سیمین بهبهانی"
|
|
|
|
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ
افسوس که سرمايه ز کف بیرون شد
در پای اجل بسی جگر ها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
معنی آواز کبوتر را دارد و در اصطلاح سخن شناسان، آوردن واژه هایی است ( واژه های سجع) در آخر قرینه های سخن منثور به سانی که حرف آخر این واژه ها یکی باشد.
معمولاهر قرینه از یک جمله تشکیل می شود، اما گاهی نیز یک قرینه دو یا چند جمله ی کوتاه دارد.
به جمله هایی که دارای آرایه ی سجع باشند
مسجّع و این کار را تسجیع می
گویند.
نمونه :
- ای عزیز، در رعایت دل ها
کوش و عیب کسان
می پوش (خواجه
عبدالله انصاری )
- جان ما را
صفای خود ده و دل ما را
هوای خود
ده (خواجه عبدالله انصاری )
- منّت خدای را عّزوجّل که طاعتش
موجب قربت است و به شکراندرش مزید
نعمت (گلستان )
- هرنفسی که فرو می رود ممّد
حیات است و چون برمی آید مفّرح
ذات (گلستان )
درعبارات بالا، کوش و می پوش ، صفا و هوا، قربت و نعمت، حیات و ذات،
واژه ها ی سجع به شمار می آید.
سجع متوازی
سجع متوازی آن است که در
آخر دو جمله، کلماتی قرار گیرند که در وزن، عدد و حرف رَوی (حرف آخر
قافیه) یکسان باشند.
مثل: انیس و جلیس.
مثالهایی از گلستان سعدی:
سلاح از تن
بگشادند
و رخت و
غنیمت
بنهادند.
هر که دست از جان
بشوید،
هر چه در دل دارد
بگوید.
باران رحمت
بیحسابش همه را
رسیده
و خوان نعمت بیدریغش همه جا
کشیده.
باریدن دارد ولی حتی حوصله ی گریه کردن هم ندارم، درد تنهایی و بی همزبانی به جانم
افتاده و هر روز مرا افسرده ترمی کند اما غنچه ی امید به لطف و رحمت بی اندازه ی تو
همچنان در وجودم شکوفا می شود و درمان تمام دردهایم است.
"خدایا دریاب مرا"
باید آن را بکاریم با ایده
آبیاری کنیم با مطالعه
کود بدهیم با مراجعه به دیگران
ضد آفت بزنیم با پذیرش انتقاد
تا بهترین محصول را برداشت کنیم
مصلحت نیست که از پـــــرده بـــرون افتــد راز ورنه در مجلس رنــدان خبری نیست کـه نیست اب چشمم کــه بـــــر او مـنت خاک در تـــوست زیــــر صد منت خـاک دری نیست کـــــه نیست تا دم از شـــــــام سر زلف سیــــاهت نـــــــزنند با صبا گفت وشنیـــدم سحری نیست کــه نیست از وجودم قدری نـــام و نشان هست کـه هست ورنه از ضعف دران جا اثری نیست که نیـست اب چشمم که بــــر او منت خــاک در تــــوست زیر صـــد منت خـــــاک دری نیست کـــه نیست غیر از این نکته که حافظ ازتو ناخشنـود است در سرا پـــای وجودت هنـــری نیست که نیست "حافظ"
"با تشکر از سپیده"
زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد. تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست. شاید این خنده که امروز دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با امید است. سهراب سپهری
گاهی
برای لحظه ای از حرکتت بایست
ای عمر!
کوله بار مرا باز پس بده
من مانده ام
نشسته ام
از خانه خسته ام
بال و پری برای فرار از قفس بده...
برای بنده ی زاری که دلشکسته شده
برای حالِ حزینش
دعا بفرمایید...
كه به صد عشق و هوس می ارزید
جبران خلیل جبران
مریضم کرده تنهایی
حدیث دهقان شاعر و ترانه سرای جوان گرگانی که با سریال فاصله ها به جامعه فرهنگ و ادب کشور معرفی شد این روزها با سرودن ترانه سریال خداحافظ بچه که این شب ها از شبکه سوم سیما در حال پخش است بار دیگر در محافل هنری بر سر زبان ها افتاد.
شاعر جوان گرگانی پس از سرودن ترانه سریال فاصله ها با سرودن اشعاری نو و متفاوت همکاری خود را با علی لهراسبی خواننده برجسته کشور را بیشتر نمود.
حدیث دهقان در همین فاصله مجموعه اشعار خویش را جمع آوری و در کتابی به نام (مریضم کرده تنهایی )اقدام به چاپ کرد که خوشبختانه با استقبال بسیار خوب علاقه مندان قرار گرفت.
ضمن خدا قوت به خانم حدیث دهقان موفقیت روز افزون وی در عرصه فرهنگ و هنر ایران زمین و اشاعه فرهنگ و تمدن گرگان همیشه تاریخی را آرزو مندیم.
این هم آدرس وبلاگ حدیث دهقانhttp://hadisdehghan.blogfa.com/