داستانک
| دوتا
بلبل در قفسی اسیر بودند بلبل نر که به تازگی به دام افتاده بود هر روز
برای بلبل ماده از ازادی صحبت می کرد ولی بلبل ماده چون در همین قفس به
دنیا امده بود معنی حرف های او را نمی فهمید تا این که یک روز صاحب انها
فراموش کرد در قفس را ببندد و هردو پرنده تصمیم گرفتند به سوی ازادی پرواز
کنند . بلبل ماده تازه داشت طعم و لذت ازادی را می چشید که از دور پرندهء
سیاهی را دید که با سرعت به طرف انها می اید ولی چون اوکلاغ ها را نمی
شناخت به بلبل نر چیزی نگفت... و حالا او به تنهایی به قفس برگشته و از ترس
حملهء کلاغ ها درب قفس را به روی خودش بسته و سعی می کند همهء حرف های
بلبل نر دربارهء ازادی را فراموش کند. ازادی از کتاب جلاد ها هم می میرند
محمد احتشام. "باتشکر ازآقای گرجستانی" |
|||||
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۶/۱۲ ساعت 17:54 توسط آستانه
|
عرض ادب وسلام خدمت دوستان عزیز