اسیر ....
جان می دهم به گوشه ی زندان سرنوشت
سر را به تازیانه ی او خــــــم نمی کنـــــم
افسوس بر دو روزه ی هستی نمـی خـورم
زاری بر این سراچه ی ماتـم نمـی کـــنم
با تازیانه های گرانـبــار جانـگـــداز
پندارد آنکه مـــرا رام کرده است
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است،
این بندگی که زندگیش نام کرده است!
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت؟
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه ی راحت رها مکن
با من تلاش کن ، که بدانم نمرد ه ام
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه ی من تازیانه را
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۱/۲۹ ساعت 10:9 توسط آستانه
|
عرض ادب وسلام خدمت دوستان عزیز