واژه ها حقیرند..
آه ای شب! ای شب تاریک!!
ای شب مهربان که آرامشت را به روحم بخشیدی! با تو سخن می گویم، با تو که
شاهدی بودی بر زخمهایی که بر جان من است.! با تو که سنگ صبوری بودی بر قلب صبورم که در سکوت تو هق هق گریه هایش را پنهان میسازد.
آه چقدر مهربانی،چقدر صبوری بر غمهایی که گاه و بیگاه بر جانت می نشانم. حس میکنم چیزی شبیه توأم.
آرام و بی صدا ، تاریک و مهتابی!! چه می شود مرا در خود پنهان سازی تا از این همه هیاهو به دور باشم.
چه میشود مرا میان ستارگانت جای دهی تا در سکوت آرامش بخش تو گم شوم؟
مرا دیگر تاب ماندن در این دیار خاکی نیست!!
مرا دیگر صبوری بر غمهایی که گاه دشنه ای میشود و تا عمق جان نفوذ می کنند نیست.
من از دیاری که آرامش تو را ندارد بیزارم. از مردمانی که حتی نگاهشان به آسمان از روی ترحم است بیزارم.
دنیای من با این خاک بیگانه است. من آرامش تو را می خواهم مرا با خود ببر......
عرض ادب وسلام خدمت دوستان عزیز